تبليغاتX
:: عاشقان شهادت ::  

عاشقان شهادت

نترسانیدم از روز قیامت ، قیامت قدوبالای حسین است



وظيفه ام را انجام دادم

    قبل از عمليات كربلاي پنج بود، بچه ها از مانور رزمي كه در نزديكي سد دز انجام شده بود، برگشته بودند. به دليل بارندگي و گل و لاي زمين، لباس اكثر بچه ها گلي شده بود، همگي خسته و كوفته لباس هايشان را بيرون آوردند و به خواب رفتند. صبح روز بعد وقتي از خواب بيدارشدند، با كمال تعجب متوجه شدند كه لباس هايشان شسته شده و پوتين ها واكس خورده است. پرس و جو از اين و آن شروع شد و حدس و گمان ها به كار افتاد و سرانجام مشخص شد كه چه كسي اين كار را كرده است. آن شخص كسي نبود جز« شهيد علي يار شول » ، فرمانده دلاور گردان و در پاسخ عذرخواهي بچه ها به اين كه چرا شما در حالي كه خودتان از ما خسته تر بوديد، متحمل اين زحمت شديد،گفت: در واقع من وظيفه ام را انجام دادم كه شما بهتر به كارهايتان برسيد.

حاشا که بسیجی میدان را خالی کند


    سردار شهيد علي يار شول از غيورمرداني بود كه در سال 1337 در شهرستان سيرجان استان كرمان ديده به جهان گشود و در سال 1358 به عضويت سپاه در آمد و سرانجام پس از هفت سال خدمت صادقانه و شركت در عمليات هاي متعدد در غرب و جنوب كشور، در تاريخ7/11/1365 در مرحله دوم عمليات كربلاي پنج به فيض شهادت نايل آمد.

 

+نوشته شده درپنجشنبه 16 مهر1388ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط جا مانده ای از کاروان شهدا |


حجت‌الاسلام عليرضا پناهيان گفت: شب اربعين قرار بود به منبر بروم، اما نمي‌دانستم چه بايد بگويم. همين كه آمدم سخنراني كنم، هوا توفاني شد.
حجت‌الاسلام عليرضا پناهيان در گفت‌وگو با فارس در تبيين نقش روحانيت در هشت سال جنگ تحميلي گفت: روحانيون نقش پررنگ و ملموس در طول دفاع مقدس داشتند.
وي ادامه داد:‌ نمي‌شود از شهادت صحبت كرد و در دل آرزوي شهادت نداشت و در راه خدا جهاد نكرد. يك روحاني نمي‌تواند براي يك رزمنده سخنراني كند، اگر خودش رزمنده نباشد.
اين جانباز جنگ تحميلي با بيان اين نكته كه طلّاب و روحانيون حاضر در جبهه دوشادوش ساير رزمندگان مي‌جنگيدند، گفت: بسياري از روحانيون در خط مقدم جبهه حاضر مي‌شدند و حتي در عمليات‌ها نيز شركت مي‌كردند. حتي فرمانده برخي گردان‌ها نيز روحاني بود.
پناهيان با اشاره به حضور پررنگ روحانيت در جبهه‌هاي حق عليه باطل گفت: تعداد روحانيون حاضر در جبهه به نسبت ساير اقشار كمتر بود، اما جالب است بدانيد بيشترين آمار شهدا به نسبت تعداد را روحانيون داشتند.
معاون فرهنگي لشگر 27 محمد رسول‌الله با تأكيد بر اين نكته كه ديوانگي عاشقانه و عارفانه رزمندگان براي بسياري از افراد قابل درك نيست، گفت: روزي از يكي از رزمندگان گردان حبيب، علت دير بازگشتن از مرخصي را سئوال كردم. پاسخ داد كه در كنكور سراسري شركت كردم. پرسيدم: قبول هم شدي كه با ناراحتي‌ پاسخ داد: بله.
پناهيان ادامه داد: پرسيدم: مگر چه رشته‌اي قبول شده‌اي كه ناراحت هستي؟ پاسخ داد: پزشكي دانشگاه تهران. با تعجب پرسيدم: پس علت ناراحتي‌ات چيست؟ پاسخ داد: من اين رشته را تنها براي كسب رضايت مادرم قبول شدم، اما دلم در جبهه است و مي‌دانم در اين عملياتي كه پيش رو داريم، شهيد مي‌شوم.
روحاني گردان‌هاي تخريب و حبيب در پايان با اشاره به خاطره‌اي از دوران دفاع مقدس گفت: پيش از جنگ در حوزه و دانشگاه تدريس مي‌كردم و به همين دليل، روضه‌خواني و منبر رفتن بلد نبودم. شب اربعين، هيأتي از تهران به جبهه آمده بود تا به رزمندگان شام نذري بدهد، به همين دليل جمعيت زيادي از تمام گردان‌ها داخل و بيرون حسينيه جمع شده بودند. فرمانده گردان به من گفت كه امشب شما بايد منبر بروي، اما من قبول نكردم. با اجبار فرمانده گردان مجبور شدم قبول كنم و همين كه قصد صحبت داشتم، توفان و گرد و خاك شديدي بر پا شد، پيش خود گفتم: خدايا من كه منبر بلد نبودم، باد و خاك هم فرستادي؟! بعد از پايان توفان، رزمندگان مشغول تكاندن لباس‌هاي خود شدند. من براي اينكه آن‌ها را به آرامش دعوت كنم، گفتم: اين گرد و غبار مسافران كربلاست. اين گفته من تأثير عميقي روي آن‌ها گذاشت و تمامشان به شدت اشك ريختند. با كمال تعجب ديدم فرداي آن روز رزمندگان از فرمانده گردان گلايه كردند كه چرا اجازه نداده بوده پيش از اين من منبر بروم!

+نوشته شده دردوشنبه 13 مهر1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط جا مانده ای از کاروان شهدا |

اواخر شهریور 1359، همت از منطقه به شهرضا آمده بود تا وسایل و امكانات برای كارهای فرهنگی جمع‌آوری كند. موقع بازگشت، از من خواست كه همراهش به پاوه بروم و مقداری اسلحه و مهمات را كه به تازگی از گروهكهای ضدانقلاب غنیمت گرفته بودند، با خود به شهرضا بیاورم. این اسلحه و مهمات، اهدایی رژیم بعثی عراق به ضدانقلابیون ایران بود كه با لطف خدا و تلاش رزمندگان اسلام به دست نیروهای خودی افتاده بود. همت می‌خواست با استفاده از این وسایل، برای افشاگری ماهیت و چهره واقعی ضدانقلاب، نمایشگاهی در شهر برپا كند.

عصر روز سی‌ام شهریور 1359، از شهرضا به مقصد تهران حركت كردیم. صبح روز سی‌ویكم كه به تهران رسیدیم، یكراست به ستاد مركزی سپاه رفتیم تا مقداری وسایل و امكانات تبلیغاتی هم از آن‌جا بگیریم.

كارمان تا ظهر طول كشید. ظهر، پس از صرف ناهار، همت گفت كه بهتر است به نمازخانه برویم، استراحت كنیم و بعد به طرف پاوه حركت كنیم. پیشنهاد خوبی بود، چون شب قبل، در راه نتوانسته بودیم بخوابیم. وقتی به مسجد ستاد مركزی سپاه رفتیم، دیدیم كه یك آقای روحانی مشغول سخنرانی است. جای دیگری برای استراحت سراغ نداشتیم. تنها راه این بود كه صبر كنیم تا سخنرانی تمام شود و بعد در همان محل بخوابیم.

سخنرانی طولانی شد، به طوری كه ساعت دو بعداز ظهر بود كه آن بنده خدا هنوز مشغول صحبت بود و ما متعجب به اطراف نگاه می‌كردیم. یك ربع بعد، برادر منصوری كه در آن زمان فرمانده سپاه بود، نیروها را جمع كرد و طی یك سخنرانی اعلام كرد كه عراق به ایران حمله كرده است.

همت با شنیدن این خبر، رو به من كرد و گفت: «باید هر چه سریعتر به طرف پاوه حركت كنیم.»

پذیرفتم و بدون این‌كه استراحت كنیم، با عجله راهی شدیم تا از طریق قزوین، همدان و كرمانشاه خود را به منطقه برسانیم.

نیمه‌های شب بود كه به همدان رسیدیم. بی‌خوابی و خستگی زیاد اذیتمان می‌كرد ولی هر چه گشتیم، جایی برای استراحت پیدا نكردیم. مجبور شدیم دوباره حركت كنیم. با رسیدن به كرمانشاه، همت پیشنهاد كرد برای استراحت به ستاد مشترك عملیات غرب برویم كه دوباره سر و كله هواپیماهای عراقی پیدا شد. شلیك بی‌وقفه توپهای ضدهوایی و همچنین بمباران هوایی دشمن آغاز شد. همت گفت كه بهتر است به طاق ‌بستان برویم. در طاق ‌بستان نیز همین برنامه بود.

وقتی نگاه به چهره همت انداختم، دیدم از خستگی و بی‌خوابی دارد از پا درمی‌آید. خودم هم چنین وضعیتی داشتم. در این هنگام، همت كه وضعیت كرمانشاه و طاق ‌بستان را دیده بود، به رغم خستگی زیاد، تصمیم گرفت كه توقف نكنیم و یكسره به پاوه برویم. و ما از شهرضا تا پاوه -كه مسیری طولانی است- مجبور شدیم بی‌وقفه و بدون استراحت طی كنیم.

آن روز، روز آغاز جنگ بود

+نوشته شده دردوشنبه 13 مهر1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط جا مانده ای از کاروان شهدا |

در محور ارتفاع 143 در روز ولادت امام جواد (ع) يك سنگر بتوني خيلي بزرگ نظر ما را

 بر خود جلب كرد.

سنگر بلندي قرار داشت و پله‌هاي بتوني محل رسيدن به آن بود.

 محل به نظرمان مشكوك مي‌رسيد.

طول و عرض سنگر حدوداً 4*3 متر بود و شايد هم بزرگتر. كف آن هم سي-

چهل سانتي متر بتون ريخته بودند. آنجا را كه مشكوك بود،

 با بيل كنديم كه به قطعات بدن يك شهيد برخورديم.

 پاها و تن شهيد را كه درآورديم،

 متوجه شديم شانه، دستها و سرش زير پله بتوني است.

در حال جمع‌آوري بدن او بوديم كه

 يك پوتين ديگر به چشممان خورد. شروع كرديم به كندن كل اطراف سنگر.

سرانجام 5 شهيد پيدا كرديم

كه روي آنها بتون ريخته و سنگر ساخته بودند. آنهم سنگر فرماندهي...

 

+نوشته شده درشنبه 11 مهر1388ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط جا مانده ای از کاروان شهدا |

  وب سایت ختم قرآن مجید