تبليغاتX
:: عاشقان شهادت ::  

عاشقان شهادت

نترسانیدم از روز قیامت ، قیامت قدوبالای حسین است



خاطره‌اي خواندني از فرمانده شهيد لشكر 14 امام حسين (علیه السّلام)

حسين خرازي گفت:
خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهاى مجهز نونى تو را هم گرفتم. هيچ مانعى جلوى من نيست! امشب مى‏خواهم بيايم به شهر بصره در ميدان... تو را ببينم!
در منطقه شلمچه به ما مأموريت ساخت يك سنگر بزرگ با حلقه‏هاى بتونى پيش ساخته را دادند! حلقه‏هاى پيش ساخته بتونى را به وسيله تريلر و كمرشكن تا فاصله‏اى از خط مقدم مى‏آوردند و ادامه راهنمايى آنها تا كنار محل سنگر را به عهده ما مى‏گذاشتند! به راننده‏ها نگفته بودند كه بايد تا خط مقدم بيايند. تا محلى كه آنها را تحويل ما مى‏دادند آتش دشمن وجود نداشت. اما هر چه ما آنها را به طرف عمق منطقه درگيرى مى‏برديم بر تعداد گلوله‏ها دشمن افزوده مى‏شد. راننده‏ها مى‏ترسيدند و جلو نمى‏آمدند. ما با يك درد سر و مكافاتى اين راننده‏ها را به محل مى‏برديم. هر تريلر يك حلقه بيشتر نمى‏آورد. بالا و پايين گذاشتن آنها هم درد سر داشت. چون ما جرثقيل نداشتيم براى بيل لودر يك قلاب ساخته بوديم و به وسيله بيل لودر آنها را پايين مى‏گذاشتيم!
پانزده روز طول كشيد تا ما توانستيم پانزده عدد از اين حلقه‏هاى بتونى را به محل سنگر ببريم. محل سنگر در خاك عراق و بعد از سنگرهاى نونى شكل عراق بود! براى ساخت آن، منطقه‏اى را به اندازه كافى خاكبردارى كرديم. حلقه‏ها را كنار هم در آن قرار داديم و چند متر خاك روى آن ريختيم! سنگر خوبى شد. همان سنگرى بود كه بعد! حاج حسين خرازى نزديك آن شهيد شد.
منطقه در تصرف ما بود ولى عراق حاضر به از دست دادن آن نبود. بنابراين به شدت تمام آن‏جا را گلوله باران مى‏كرد. عمليات حالت فرسايشى به خود گرفته و اين حالت فرسايشى خسارات زيادى به ما وارد كرده بود. اكثر بچه‏ها زخمى يا شهيد شده بودند. منطقه تقريبا از نيروهاى ما خالى شده و انرژى و رمقى براى لشكر 14 امام حسين نمانده بود.
شب‏هاى آخر عمليات بود. يك شب من و حاج محسن حسينى در سنگر نشسته بوديم! خرازى وارد سنگر شد و از ما پرسيد:
- از بچه‏هاى مهندسى چند نفر اينجايند؟!
- ما دو نفر در به در بيچاره!
حاجى لبخندى زد و گفت:
- امشب مى‏خوايم بريم جلو!!
از حرف او تعجب كرديم. ما هيچ‏گونه امكانات پيشروى نداشتيم. پس گفتيم:
- امشب ديگه چه خوابى برامون ديدى؟! كسى ديگه را ندارى؟!
- اين حرفا چيه كه مى‏زنين؟! يا الله پاشين ببينم.
حاج محسن آدم شوخى بود. بلند شد و شروع به غر و لند كرد:
- من زن و بچه دارم، اگه بلايى سر من بياد تو را نفرين مى‏كنم! مى‏خواى من رو بكشى؟! تو كه از درد زن و بچه سر در نمى‏يارى! مگه من چه گناهى كردم و...
خلاصه با هر زحمتى بود از سنگر بيرون آمديم همراه حاج حسين خرازى حركت كرديم. سوار يك ماشين تويوتالند كروز نو شديم. اين تويوتا را همان روز به حاج‏حسين خرازى داده بودند. سوار شديم و خرازى ما را به يك سنگر عراقى برد! سنگر چه عرض كنم، يك هتل - سنگر!
آن‏جا سنگر فرماندهى عراق در منطقه شلمچه بود. يك سنگر مجهز و مجلل زير زمينى كه حتى مبلمان هم داشت!! سنگر در عمق زمين ساخته شده و قطر بتون آن در حدود يك متر بود. روى آن را با چندين متر خاك پوشانده و بر روى خاك‏ها قلوه سنگ‏هاى بزرگى قرار داده بودند! هر گلوله‏اى كه به اين سنگ‏ها مى‏خورد اثرى بيش از اثر يك ترقه نداشت!
ما همراه حاج حسين وارد اين هتل زيرزمينى شديم! داخل سنگر شخصى به نام جاسم كه كويتى‏الاصل بود، از روى بى‏سيم مشغول استراق سمع فركانس‏هاى عراق بود. حاجى به جاسم گفت:
- جاسم كى رو دارى؟!
جاسم خنده‏اى كرد و گفت: "ژنرال ما هر عبدالرشيد!" ژنرال ماهر عبدالرشيد يكى از فرماندهان معروف و بزرگ ارتش عراق بود! فكر كنم فرمانده سپاه هفتم!
- بارك الله، بارك‏الله! خب چه خبر؟!
- خودش مى‏خواهد عقب برود! سه شب است كه نخوابيده است. دارد دستور مى‏دهد و نيروهاى خود را تنظيم مى‏كند!
حاجى خرازى با لبخند مليحى گفت:
- نمى‏گذارم بره! مثل من كه به خط آمدم، اون هم بايد بياد و بمونه.
- چطورى؟!
- به اون پيغام بده بگو: قال الحسين خرازى...
- نه حاجى اين كارو نكن! من اين همه زحمت كشيده‏ام به شبكه بى‏سيم آنها نفوذ كردم! بر اوضاع اون‏ها مسلطم! فركانس‏هاى آنها را كشف كرده‏ام... حيفه كه از دست بره!
- همين كه گفتم!
جاسم با ترس و احتياط روى فركانس بى‏سيم‏چى ژنرال رفت و به عربى گفت:
- بسم‏الله‏الرحمن الرحيم، قال الحسين خرازى...
بى‏سيم‏چى عراقى با شنيدن اسم خرازى و با فهميدن اين كه فركانس او لو رفته است، شروع به فحش دادن كرد! ما فحش‏هاى او را نمى‏فهميديم ولى جاسم با شنيدن آن فحش‏ها تعجب كرد و رنگ از صورتش پريد! جاسم بى‏سيم را قطع كرد!
حاجى از او پرسيد:
- چى مى‏گفت؟!
- داشت فحش مياد!
حاجى خرازى دست در جيب خود كرد و يك واكمن كوچك درآورد. به جاسم داد و گفت:
- يه نوار قرآن براش بذار و بگو منطق شما اونه و منطق ما اين!
جاسم دوباره بى‏سيم را روشن كرد و نوار را گذاشت! بى‏سيم‏چى عراقى فرصت گوش دادن به قرآن را نداشت. چون سيستم بى‏سيم عراق در هم ريخته بود. فرماندهان عراقى به علت لو رفتن فركانس‏هايشان مشغول فحش دادن به هم بودند! ما هم براى مدتى به اين دعواى فرماندهان عراقى گوش داديم و كلى لذت برديم! آنها مشغول فحش دادن به هم بودند كه ژنرال "ماهر" هم متوجه دعواى فرماندهان خود مى‏شود و از بى‏سيم‏چى مى‏پرسد كه چه شده؟! بى‏سيم‏چى به او مى‏گويد كه يك نفر ايرانى وارد فركانس ما شده و مى‏گويد من از طرف "خرازى" براى "ماهر" پيام دارم! ماهر هم به بى‏سيم‏چى خود مى‏گويد پس چرا نمى‏گذارى پيغامش را بدهد!
بعد از مدت كوتاهى بى‏سيم‏چى عراقى، به فارسى به جاسم گفت:
- اى ايرانى اگر پيغامى براى "ماهر" دارى بگو! او آماده شنيدن است!
ما تازه متوجه شديم او هم فارسى بلد است! خرازى به جاسم گفت:
- به او بگو: خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهاى مجهز نونى تو را هم گرفتم. هيچ مانعى جلوى من نيست! امشب مى‏خواهم بيايم به شهر بصره در ميدان... تو را ببينم!
جاسم پيام را به آنها داد! بى‏سيم‏چى و ماهر عبدالرشيد هول كردند!
ماهر پرسيد:
- مى‏خواى بيايى چكار كنى، يا چى بگى؟!
- يك پاى تو را قطع كردم، مى‏خواهم بيايم اون يكى را هم قطع كنم!
- همين! خوب بيا اون جا! منم يه دست تو را قطع كردم، اون يكى را هم قطع مى‏كنم!
- باشد! وعده ما امشب تو ميدون...
با اين پيغام اوضاع ارتش عراق به هم ريخت. ژنرال ماهر عبدالرشيد واقعا از سقوط شهر بصره ترسيده بود. تمام مهره چينى‏هايى كه قبل از آن براى استراحت و به عقب رفتن انجام داده بود را به نفع شهر بصره به هم زد! حاجى خرازى بسيار آرام بود. لبخندى هم بر لب داشت. به ما دو نفر گفت: نماز خوانده‏ايد؟!
- بله!
- چيزى خورده‏ايد؟!
- بله!
- من خسته‏ام، شما هم خسته شدين، پس بخوابين!
- با اين كارى كه تو كردى مگه مى‏گذارند كسى اينجا بخوابه؟!
- اتفاقا امشب راحت بخوابين!
خودش هم رفت براى خواب و خوابيد!
وقتى به داخل سنگر مى‏آمديم عراق مثل نقل و نيات گلوله‏باران مى‏كرد اما وقتى مى‏خواستيم بخوابيم ده‏ها برابر بيشتر گلوله ريخت! آن شب عراقى‏ها به قدرى روى منطقه شلمچه گلوله ريختند كه در طول تاريخ جنگ و حتى بعد از آن بى‏سابقه است. گلوله‏ها را بى‏حساب و بى‏هدف شليك مى‏كردند! وجب به وجب خاك شلمچه را گلوله توپ و خمپاره شخم مى‏زد! اما سنگر ما نه تنها امن و امان بود، بلكه از يك هتل هم بهتر بود.
ما به راحتى خوابيديم و اتفاقا خوب هم خوابمان برد!
فردا صبح وقتى از سنگر بيرون آمدم، ديدم كه بدنه تويوتاى نوى حاج حسين از اثر تركش مثل يك آبكش سوراخ سوراخ شده است!
وقتى حاجى بيدار شد، با او وارد بحث شديم كه حكمت اين كار ديشبى چه بود؟ حاجى گفت:
- ما كه ديگه تو اين منطقه نيرو و امكانات نداشتيم، مهمات هم نداشتيم! اين كار را كردم كه اون‏ها تحريك بشوند و منطقه را زير آتش بگيرن و حداقل به اندازه يه هفته عمليات، مهمات خودشون رو هدر بدند!!
بعد از آن جاسم به يكى از بچه‏هاى ما گفته بود كه آن شب عراقى‏ها به قدرى كمبود مهمات داشتند كه حتى مهمات داخل تريلرها را به انبارهاى مهمات نمى‏بردند. آنها را مستقيم به كنار توپ‏ها و خمپاره‏هاى خود مى‏بردند و از روى تريلر گلوله‏ها را داخل توپ و خمپاره مى‏ريختند و شليك مى‏كردند!


منبع: جام جم آنلاين

 

خرازى به ماهر عبدالرشيد: امشب تو را در بصره مي‌بينم

 

 

 

+نوشته شده درسه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط جا مانده ای از کاروان شهدا |

سلام نماز صبحش را كه داد، گوشي تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. مي‌خوام بيام تو فريزر!1» و ارسالش كرد. چند ثانيه بعد، گوشي تك‌زنگي زد. پيام كوتاه ارسال شده بود.
همسرش گفت: «اين وقت صبح براي كي اس‌ام‌‌اس فرستادي؟»
يك سال بود عروسي كرده بودند. گفت: «علي مجاهدي. همون جانبازه كه تو قطار باهاش دوست شدم.»
از جنوب برمي‌گشتند. دوره آموزشي «راويان نور»2 بود. علي مجاهدي همراهشان آمده بود تا براي انطباق نقشه‌هاي عملياتها با منطقه، توجيهشان كند. وقت برگشت، توي يك كوپه افتاده بودند. سر كتابي كه دست علي مجاهدي بود، زود اياق شده بودند. آن‌قدر كه از علي مجاهدي كارت ويزيت دفتر تبليغاتي محل كارش را گرفته بود تا بعد اينكه كتابش را خواند، پسش بدهد: «استخوان خوك و دست‌‌هاي جذاميِ» مصطفي مستور.
همسرش گفت: «اين وقت صبح مزاحمش نشوي!»
خنديد. گفت: «نه بابا! اين آدم نه خواب داره، نه يه جا بند مي‌شه. از اوناس كه دوازده‌ِ شب مي‌ره كوه؛ پنج‌ صبح، سر فرشته3 كله‌پاچه مي‌خوره. بايد ببينيش مثلاً شيميايي هم هست! تو سفر يا بايد مي‌رفت اين‌ور و اون‌ور يا يكي رو پيدا مي‌كرد و سر كارش مي‌ذاشت.»
همراهش دوباره زنگ خورد؛ بلندتر. علي مجاهدي نوشته بود: «عاليه. ساعت ده بيا.»
نوشت: «اون موقع سر كارم. بعدازظهر مي‌تونم بيام. هستي؟» و فرستادش. اما نشد. نرسيد. گزارش ارسال مي‌گفت.
دوباره تلاش كرد. باز هم نشد.
سر كار رفت. ده و نيم تلفن همراهش زنگ خورد. علي مجاهدي بود. گوشي را كه برداشت، سلام كرد؛ با هيجان. اما آن‌طرف خط يك زن بود.
ـ آقا شما براي من اس‌ام‌اس فرستاده بودين؟
جا خورد گفت: «من براي آقاي مجاهدي اس‌ام‌اس فرستاده بودم. مگه اين همراه ايشون نيست؟»
زن گفت: «آقاي مجاهدي ديگه كيه؟»
گفت: «صبر كنيد.» و تندتند سررسيدش را ورق زد تا رسيد به كارت ويزيت. شماره را خواند.
ـ اين شمارة منه!
چيزي نگفت. زن ادامه داد: «لطفاً ديگه مزاحم نشين!» و قطع كرد. لحنش تند بود.
لاله گوشهايش سرخ شده بود. پنجره را باز كرد. سرماي هواي زمستاني دويد داخل اتاق و لرزي به جانش انداخت. نشست پشت ميز و سرش را ميان دست‌هايش گرفت و گذاشت سرما از لباسهايش بگذرد و بر تنش پنجه بكشد.
چند لحظه به سكوت گذشت. بعد به صندلي‌اش تكيه داد؛ دستهايش را باز كرد، و نفس عميقي كشيد. بعد زنگ زد به آبدارخانه تا برايش چاي بياورند.
چاي را خورد. جرعه‌جرعه و با مكث. جلو چشمانش سررسيد باز بود و كارت ويزيت علي مجاهدي رويش.
تكمة بستة يقه‌اش را باز كرد. گوشي را برداشت و شماره تلفن ثابت روي كارت را گرفت. زني گفت: «بفرمايين.» گفت: «دفتر تبليغاتي مژده؟»
زن گفت: «بفرمايين. امرتون؟»
گفت: «با آقاي مجاهدي كار دارم.»
ـ تو همون يخمكي نيستي كه صبح براي من اس‌ام‌اس فرستادي؟!
آب دهانش را قورت داد. گفت: «خانم! به خدا قصد مزاحمت نداشتم. آقاي مجاهدي به جز شماره همراهشون، اين شماره رو هم به من داده بودن.»
ـ چه بامزه!
گفت: «روي كارت ويزيتشونم نوشته دفتر تبليغاتي مژده.»
زن گفت: «اما مشكل اينه كه ما اينجا آقاي مجاهدي نداريم!»
گفت: «ولي شماره تلفن دفتر كه همينه.» بعد نشاني دفتر را هم خواند.
ـ اين ماجرا داره خيلي پليسي مي‌شه، آقا پسر! يه ذره سلول خاكستري لازم داره! اگه امروز يه تك پا بياي اينجا، با هم يه ذره فسفر مي‌سوزونيم. شايدم يه سرنخي پيدا كنيم.
گفت: «نه. مزاحم نمي‌شم. من فقط مي‌خواستم يه كتاب آقاي مجاهدي رو كه امانت گرفته بودم، پس بدم.»
مدام با شستش، انگشتر عقيق انگشت مياني‌اش را بازي مي‌داد.
ـ نه بابا! من خواهش مي‌كنم كه حتماً بيايي. آخه براي منم خيلي جالبه بدونم اصل ماجرا چي بوده.
گفت: «سعي مي‌كنم.»
صدايش انگار از ته چاه مي‌آمد.
ـ ‌اگه بعد از چهار بياي كه اندشه. چون ساعت كارِ اينجام تموم شده و مگس مي‌پرونيم!
گفت: «چشم.»
زن گفت: «پس قرارمون ساعت چهار، تو همين فريزر! لباس گرم بپوش نچّايي!» و خداحافظي كرد.
جويده‌جويده كلماتي را پشت سر هم رديف كرد و گوشي را گذاشت و هواي داخل ريه‌هايش را با صدا بيرون داد.
تا عصر، برگه‌هاي روي ميزش تكان نخوردند. حتي يادش رفت قبل از نماز ظهر و عصر، وضو بگيرد. همه‌اش پشت پنجره ايستاده بود.
ساعت سه و نيم، زنگ زد به همسرش و گفت كه ديرتر مي‌آيد. گفت كه مي‌رود پيش علي مجاهدي؛ و شايد كارش طول بكشد.
كارتش را زد و پياده راه افتاد: تا ونك؛ بعد گاندي؛ بعد كوچه نيلوفر؛ بعد ساختمان 66. عمارتي بلند با سنگ‌هاي سياه و شيشه‌هاي تيره، كه نوارهاي قرمزي دور تنه ساختمان پيچيده بودند و بالا رفته بودند.
زنگ زد. خود زن بود كه گفت در باز است.
در باز بود. در آسانسور هم باز بود. مثل يك دهان پر زرق و برق، كه آماده بود ببلعدش و درون تاريكيها ببردش. رفت داخل و تكمة 6 را فشار داد. صداي زني شماره طبقه را گفت و در باز شد. آمد بيرون.
يك لحظه ايستاد. فضاي راهرو، ساكت و تاريك بود. روي هر در، نور هالوژني تابانده بودند. دهان آسانسور بسته شد و دوباره پايين رفت.
دستهايش يخ كرده بود. برگشت و تكمه آسانسور را زد؛ چند بار. يكدفعه چراغ‌هاي راهرو روشن شد.
ـ بيا تو!
خود زن بود. با مانتوي تيره‌اي كه تنش را قاب كرده بود. از زير روسري، موهاي زن، كمي پيدا بود. برگشت و وارد آپارتمان شد و با تعارف زن، روي مبلي نشست. ديوارها پر بود از نقشه و طرحهاي گرافيكي قرمز و زرد و آبي. هرچند كه رنگ قرمز، بر همه‌شان مي‌چربيد.
ـ چي مي‌خوري؟ قهوه يا نسكافه؟
گفت: «مزاحمتون نمي‌شم. هر چي كه دم دست‌تره.»
قلبش تندتند مي‌زد. زن گفت: «فكر نمي‌كردم برعكس اس‌ام‌اس‌ِت، اين‌قدر بچه‌مثبت باشي!» و رفت داخل يك اتاق.
از آنجا ادامه داد: «صبح كه خوندمش، فكر كردم از بچه‌هاي خودموني. اما ساعت ده كه سروكله‌ت پيدا نشد، دوزاريم افتاد كه سوتي شده.»
بعد، جز صداي جابه‌جا كردن ظرفها، ديگر صدايي نيامد.
خيس عرق بود. گوشهايش سرخِ سرخ شده بودند. نگاهش ماسيده بود روي كتاب «استخوان خوك و دستهاي جذامي» مصطفي مستور، كه روي ميز زن رها شده بود.
بي‌ سر و صدا بلند شد. دستش را آهسته روي دستگيره در گذاشت.
ـ كجا داري مي‌ري؟
برنگشت. به جايش دستگيره در را به پايين فشار داد. خواست بيرون برود اما يكدفعه، دستي شانه‌اش را فشرد. ايستاد. نفسش بالا نمي‌آمد. سرش را، انگار كه بار سنگيني روي گردنش است، برگرداند و نگاه كرد: علي مجاهدي بود. صداي شليك خندة علي مجاهدي، سكوت راهرو را شكست.

پي‌نوشت‌ها :
1. رمزي است كه مشتريان زن تن‌فروش كتاب «استخوان خوك و دستهاي جذامي» مصطفي مستور به كار مي‌برند.
2. راويان نور، عده‌اي جوان ـ و عمدتاً‌ دانشجو ـ هستند كه تاريخ و جغرافياي دفاع مقدس را آموخته‌اند تا راهنماي كاروانهاي زيارتي مناطق جنگي جنوب كشور باشند.
3. نام سابق خياباني در شمال تهران، كه از خيابان ولي‌عصر (عج) منشعب مي‌شود.

منبع : مجله ادبیات داستانی / ش 110
+نوشته شده دردوشنبه 31 فروردین1388ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط جا مانده ای از کاروان شهدا |

 

افتاده بود توی باتلاق به هوای زیبایی مرداب امده بود محو اطراف شد

غفلت کرد جلوی پایش را ندید و اسیر باتلاق شد باتلاقی که ته نداشت

تا تکان می خورد بیشتر فرو می رفت هر بار که چند سانتی فرو می رفت

فکر می کرد الان است که پایش به کف باتلاق برسد ان وقت دیگر

می تواند پایش را محکم به زمین فشار دهد و خودش را بالا بکشد

اما فکر و خیالش واهی بود باتلاق ته نداشت دیگر نفسش هم به

شماره افتاده بود تنگ تنگ شده بود چی داشت این لجنزار که

اینطور فشار می اورد روی سینه اش و می خواست که نفسش

راببرد .سرش را بالا گرفت رو به اسمان دهانش را باز کرد و خواست

که شش هایش را پر از هوا کند یعنی این کار را کرد اما کمی تکان

خورد و همین تکان کوچک باعث شد بیشتر فرو برود بیچاره شده بود

 یک حشره زیبانشست روی مرداب از دیدن ان لذت برد و لبخند زد

اما دوباره فرو رفت خواست بگیردش فروتر رفت به چپ نگاه کرد

فرو رفت سرش را به بهانه نجات یافتن به راست چرخاند باز

هم فروتر رفت حالا فقط سرش بیرون مانده بود...........

***

این حال و اوضاع  واقعیتی است برای جوانان که روز به روز

در باتلاق بی خبری تنهایی گناه نا امیدی و بی پناهی فرو می روند .

***
راه چاره چیست؟؟؟

ایاراهی بهتر از شهدا برای نجات از این باتلاق ها وجود دارد؟؟؟

 
منبع:رحیل
+نوشته شده درپنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط جا مانده ای از کاروان شهدا |

  قافله شهداء معبر .: حرف دل :. نشانه شلمچه کربلاي جبهه ها يادش بخير... ! .: حرف دل :. ::: جمعیت وبلاگ نویسان حامی مقاومت ::: ::: طرح شناسایی پایگاه های صهیونیستی  ::: ::: بانک ایده های ضد صهیونیستی  ::: جنبش دعوت از احمدي نژاد